بریدا (14)

همه یک عطیه روحانی دارند و نمی خواهند آن راببینند. تو آن را پذیرفته ای، رویارویی با عطیه ات، به معنای رویارویی با جهان است.

کسی که بکوشد صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد، همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عصر هنگام، با غروب خورشید، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.

زندگی همین است. اشتباه کردن. در طول میلیونها سال، سلولها دقیقاً به یک شیوه تولید مثل می کردند تا اینکه یکی از آنها اشتباه کرد و به همین دلیل چیزی توانست آن تکرار بی پایان را تغییر دهد. همین اشتباه بود که جهان را به راه انداخت هرگز از اشتباه کردن نترس.

استاد ادامه داد: هرگز شرم نداشته باش. آنچه را که زندگی به تو ارائه می کند بپذیر و سعی کن از جامهایی که پیش روی داری بنوشی. تمامی باده ها باید نوشیده شوند، برخی فقط یک جرعه و بقیه تمام تنگ.

باشد که در لحظه های صلح، راه تو صلح و در لحظه های نبرد، راه تو نبرد باشد. هرگز لحظه ای را با لحظه ای دیگر اشتباه نکن.

بریدا (13)

یک جشن خوب تاثیرات اثیری زیان آور اشخاص شرکت کننده را پاکسازی می کند اما رخ دادن این امر دشوار است. اندک افرادی، برای از بین بردن شعف عمومی کافی هستند. اینان خود را مهمتر از دیگران می پندارند و راضی کردن آنها مشکل است، چون گمان می کنند اگر نمی توانند خود را با دیگران یکپارچه کنند، وقت خود را در آنجا به هدر می دهند.

این افراد در پایان، گرفتار فرجامی رنج آور خواهند شد: آنها معمولاً اسیر ارواح اثیری اخراج شده از کسانی که توانسته اند با دیگران یکپارچه شوند، از آنجا خارج می گردند.

به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خداوند، نیایش است. دومین راه شادی است.

 خداوند در دستهای هرکس یک استعداد، یک ابزار برای تجلی یافتن در جهان و یاری رساندن به بشریت قرار داده است. خداوند انسان را به توان بازوی خود بر روی زمین برگزیده است. برخی عطیه خود را از راه سنت خورشید و برخی دیگر به کمک سنت ماه کشف می کردند اما همه سرانجام آن را کشف می کردند هرچند مجبور می شدند چندین زندگی دوباره را پشت سر بگذارند.

 

جادوگر به بریدا چشم دوخته بود و با حسادت ویژه ای به ویکا می اندیشید که بنا بود مدت درازی در کنار بریدا بماند: سنت ماه با آن استادها و مراسم اش بسیار باشکوه است، اما سنت دیگری هم وجود دارد. بسیار دشوارتر بود چون ساده تر بود و چیزهای ساده همواره بیش از حد پیچیده می نمایند.

استادان او در همین دنیا بودند و همواره عظمت آنچه را که می آموزاندند، نمی دانستند، چون به خاطر انگیزه ای آموزش می دادند که اغلب مضحک می نمود. آنها نجار، شاعر، ریاضیدان و خلاصه صاحبان همه حرفه های موجود در سراسر زمین بودند. مردمی که لحظه ای احساس می کردند نیازمند صحبت با دیگری هستند تا احساسی را برای آنها توضیح دهند که خوب نمی فهمیدند و این روشی بود که سنت خورشید برای از دست نرفتن حکمتش به کار می برد، غریزه آفرینش.

هر کجا که انسان پای می گذاشت، همواره اثری از سنت خورشید وجود داشت. گاهی یک تندیس، گاهی یک میز، گاهی قطعه شعری که نسل به نسل در یک ملت منتقل می شد. مردمی که سنت خورشید از راه آنها سخن می گفت، مردمی همچون دیگران بودند و یک روز صبح یا یک روز عصر به جهان می نگریستند و حضور چیزی برتر را احساس می کردند، بی آنکه دریابند در دریایی ناشناخته شناور شده اند و در بیشتر موارد، از بازگشت دوباره به آنجا امتناع می کردند. تمامی انسانهای زنده دست کم یک بار در هر زندگی، راز جهان را کشف می کنند.

ویکا به خاطر استاد سنت ماه بودن، احساس رضایت می کرد. تمامی کسانی که کنارش بودند، می خواستند بیاموزند، در حالی که در سنت خورشید بیشتر مردم می خواستند از آنچه زندگی به آنها می آموخت، بگریزند. در عرض چند سال نیروی سنت خورشید خود را با تمامی نورش تجلی می بخشید.

تمامی آنانی که راه آن را دنبال نمی کردند، نسبت به خود احساس ناخشنودی می نمودند و مجبور به انتخاب می شدند، یا بایست وجودی محصور در سرخوردگی و درد را می پذیرفتند و یا می بایست می فهمیدند که تمام مردم جهان برای شاد بودن زاده می شوند.

پس از انتخاب، دیگر امکان تغییر آن وجود نداشت، و نبرد بزرگ، جهاد، آغاز می شد.

بریدا (12)

برای آنانی که به گونه ای به جهان می نگرند که گویی نخستین بار است آن را می بینند، سنت خورشید همه چیز را آشکار خواهد ساخت.

بریدا (11)

جادوگر به چوپان سلام کرد:« سلام سانتیاگو!» و سپس به طرف بریدا چرخید و گفت:خداوند توجه ویژه ای به چوپانها دارد. چوپانها به طبیعت، سکوت و بردباری عادت دارند. تمام ویژگی های لازم را برای برقرار کردن ارتباط با کیهان دارند.

او یک استاد بود و یک روز در دهکده ای در اسپانیا، سوگند مقدسی یاد کرده بود. افزون بر سایر چیزها، در این سوگند گفته می شد که هیچ استادی نمی تواند یک انتخاب را در ذهن کسی القا کند. یک بار مرتکب این اشتباه شده و به همین دلیل سالهای بسیار از جهان تبعید شده بود. چند لحظه فکر کرد: به خاطر او می توانم از جادو کناره بگیرم، اما بعد متوجه احمقانه بودن این فکر شد. آن چه عشق به آن نیازمند بود، چنین کناره گیری هایی نبود. عشق حقیقی اجازه می داد هر یک راه خود را پی بگیرند و می دانست که این کار هرگز آنها را از یکدیگر دور نخواهد ساخت.

  

آن روز بعد از ظهر ویکا از او خواسته بود تمرینی را انجام دهد که هیچ ارتباطی با سنت ماه نداشت، هر شخصی می توانست از آن نتیجه بگیرد. با این وجود برای آن که پل میان مرئی و نامرئی را همواره در جنبش نگاه دارد، می بایست آن را انجام می داد.

تمرین ساده ای بود: می بایست دراز می کشید، آرام می گرفت و یکی از خیابانهای تجاری شهر را در خیال می آورد. هنگامی که حواسش تمرکز یافت، می بایست به یکی از ویترینهای درون خیابان خیالی اش می نگریست و تمامی جزئیات کالاها، قیمتها و تزیینات آن را به خاطر می سپرد. پس از پایان یافتن تمرین، می بایست به همان خیابان می رفت و همه چیز را بررسی می کرد.

اکنون همان جا مشغول تماشای کودکان بود. از همان مغازه بارگشته بود. کالاهایی که در مراقبه خود تصور کرده بود، دقیقاً همانها بودند. از خود می پرسید آیا به راستی این تمرین برای افراد عادی است یا آن ماههای تربیت شدنش به عنوان یک ساحره به کسب این نتیجه کمک کرده است. هرگز پاسخ این پرسش را نمی فهمید.

هرچه بیشتر درگیر سنت ماه می شد، سنت خورشید را بیشتر می فهمید و تحسین می کرد.

جادوگر دوباره داشت به او می اندیشید. این همان مشکلی بود که او را به مکان جادویی اش هدایت کرده بود. از هنگام دیدارشان در اتاق شکارگران، مدام به او فکر می کرد. همین حالا هم دلش می خواست به آنجا برود و تمرینی را که انجام داده بود، برای او تعریف کند، اما می دانست این تنها یک بهانه است، امیدوار بود جادوگر دوباره او را برای قدم زدن در جنگل دعوت کند. مطمئن بود به گرمی پذیرفته خواهد شد و اندک اندک باور می کرد که جادوگر نیز به دلیلی مرموز که حتی جرأت اندیشیدن به آن را نداشت، همراهی با او را دوست دارد.

نمی خواست ادامه دهد. یک زن بود و نشانه های یک عشق تازه را خوب می شناخت، می بایست به هر بهایی جلوی آن را می گرفت. لورنز را دوست داشت، می خواست همه چیز به همین ترتیب ادامه یابد، دنیای او به اندازه کافی زیر و رو شده بود.

بریدا (10)

یک روز بعد از ظهر، پس از یک کلاس طولانی درباره مراسمی که برای تحریک باران توسط ساحران باستان به کار می رفت و بریدا می بایست آن را در کتاب سایه های خودش ثبت می کرد، ویکا پرسید که آیا از تمامی لباسهایی که دارد استفاده می کند؟

پاسخ داد: البته که نه!

- پس، از این هفته به بعد، از تمامی لباسهایی که در کمدت داری، استفاده کن.

بریدا فکر کرد خوب متوجه نشده است.

ویکا گفت: هر آنچه حاوی انرژی ماست، باید همیشه در حرکت باشد. لباسهایی که خریده ای، بخشی از وجود تو را تشکیل می دهند و مظهر لحظه های ویژه زندگی ات هستند. لحظه هایی که آماده بخشیدن هدیه ای به خودت، از خانه خارج شده ای، چون نسبت به جهان شاد بودی. لحظه هایی که کسی به تو آسیبی رسانده بود و تو می بایست جبرانش می کردی. لحظه هایی که اعتقاد داشتی دگرگون کردن زندگی لازم است.

لباسها همیشه احساسات را به ماده تبدیل می کنند و یکی از پلهای میان مرئی و نامرئی هستند. لباسهای ویژه ای وجود دارند که حتی قادرند آسیب برسانند چون برای اشخاص دیگری آماده شده اند اما نصیب تو می شوند.

بریدا منظور ویکا را می فهمید. لباسهایی داشت که نمی توانست از آنها استفاده کند. هر بار آنها را می پوشید، حادثه بدی رخ می داد. ویکا اصرار کرد: لباسهایی را که برای تو تهیه نشده اند، از بین ببر و از همه لباسهای دیگرت استفاده کن.

 

خاک را همیشه شخم زده، موج را کف آلود و احساسات را در جنبش نگاه داشتن اهمیت دارد.

سراسر جهان در جنبش است. نمی توانیم باز بمانیم...

« دگرگون ساختن آن چه در بیرون است، دشوار تر از دگرگون ساختن چیزی است که در درون قرار دارد »

کسی چیزی گفته بود. بریدا با حرکت غریزی، وحشت زده به پیرامونش نگریست اما مطمئن بود کسی را نخواهد دید.

همان آوا بود.

همان آوایی که ویکا می خواست بیدار شود.

حق با آوا بود. بریدا روحش را تسلیم زنی بیگانه کرده بود و (هر چه هم که مسخره می نمود)، تسلیم کردن روحش آسانتر از شیوه لباس پوشیدنش بود. تنها اکنون با دگرگون کردن بیرون می توانست بفهمد چقدر درونش را دگرگون کرده است.

بریدا (9)

یک بار، یک هفته تمام در جنگل بسر بردند و ویکا اسرار گیاهان را به هنرجوی خود آموخت. از نظر ویکا، در این جهان، هر چیزی امضای خداوند را بر خود داشت، به ویژه گیاهان. برخی از برگها شبیه به قلب و برای دردهای قلبی مناسب بودند و در همان حال، گلهایی که شکل آنها چشم را به یاد می آورد، اختلالات بینایی را درمان می کردند.

یک روز که زیر درختی لمیده بودند، ویکا گفت: خداوند داروخانه خود را در جنگ قرار داده است تا تمامی انسانها بتوانند سلامت داشته باشند.

ویکا توضیح داد که نه عطیه روحانی وجود دارند که چه در سنت خورشید و چه در سنت ماه در طول سده ها از خود مراقبت نموده اند.

این ها چه عطایایی هستند؟

ویکا پاسخ داد که او تنبل است، مدام درباره همه چیز پرسش می کند و یک جادوگر حقیقی شخصی است که به تمامی جستجوهای روحانی دنیا علاقه مند است. بریدا جستجو کرد و آن نه عطیه روحانی را یافت: کلام حکمت، کلام معرفت، ایمان، شفا دادن، قدرت معجزه، نبوت، گفتگو با ارواح، زبانها و توانایی ترجمه زبانها.

 ویکا رقص را به بریدا آموخت. به او گفت باید بدن خود را هماهنگ با آوای جهان همراه با ارتعاشی که همواره حاضر است، حرکت دهد. هیچ تکنیک خاصی نداشت. کافی بود هر حرکتی را که به ذهنش رسید، انجام دهد. بدین ترتیب مدتی طول کشید تا بریدا به این فعالیت و رقص بی منطق ادامه دهد.

- فولک جادوگر، شب تاریک را به تو آموخت. در هر دو سنت که در حقیقت فقط یکی هستند، شب تاریک یگانه راه رشد است. هنگامی که یک نفر در راه جادو غوطه ور می گردد، نخستین کار او تسلیم شدن به یک قدرت عظیم تر است. با چیزهایی روبرو خواهیم شد که هرگز قدرت درکشان را نخواهیم داشت. هیچ چیز، منطقی را نخواهد داشت که به آن عادت داری. پدیده ها را تنها با قلبمان درک خواهیم کرد و این می تواند ما را اندکی بترساند.

تا مدت درازی سفر ما به یک شب تاریک خواهد ماند. سراسر جستجوی ما عملی حاصل از ایمان است. اما خداوند که درک او بسیار دشوارتر از درک یک شب تاریک است، برای عمل حاصل از ایمان ما ارزش قایل است، دست ما را می گیرد و در میان اسرار، راه نمایی می کند.

بریدا (8)

« در عشق هیچ خطری وجود ندارد، و تو خود این را خواهی آموخت. هزاران سال است که آدمیان یکدیگر را جستجو کرده اند و یکدیگر را یافته اند.»

اما ناگهان دریافت شاید در اشتباه باشد. همواره خطری وجود داشت، یک خطر یگانه.

این که یک شخص، در همان حلول، با بیشتر از یک بخش دیگر خود برخورد کند.

این حادثه از هزاران سال پیش رخ داده بود.

 

در طول دو ماه بعدی ویکا نخستین اسرار ساحرگی را به بریدا آموخت. از دید او، زنها این مسایل را سریعتر از مردان می آموختند، چون هر ماه در جسم خود دوره کامل طبیعت را از سر می گذراندند: تولد، زندگی و مرگ. ویکا آن را چرخه ماه نامید.

بریدا می بایست دفترچه ای می خرید و آن را فقط به ثبت تمامی تجربه های روانی اش اختصاص می داد. این دفترچه می بایست همواره به روز می بود، و می بایست نقش ستاره پنج پری بر روی جلد آن وجود می داشت که تمامی نوشته های درون آن را با سنت ماه ربط می داد. ویکا برایش تعریف کرد که تمامی ساحران دفترچه مشابهی داشته اند که به یاد خواهرانی که درطول چهار قرن تعقیب و آزار ساحران کشته شده بودند، کتاب سایه ها نام گرفته است.

- چرا باید همه این کارها را انجام دهم؟

- باید عطیه روحانی خود را بیدار کنیم. بدون آن، تنها می توان اسرار خرد را شناخت. عطیه تو، روش تو برای خدمت به جهان است.

بریدا می بایست گوشه ای از خانه اش را که چندان مورد استفاده نبود، به نیایشگاهی اختصاص می داد که روز و شب، شمعی در آن روشن بود. بنا به سنت ماه، آن شمع نماد چهار عنصر بود، و حاوی خاک فتیله، آب پارافین، آتشی که می سوزاند و هوایی بود که به آتش اجازه می داد بسوزد. شمع برای به یاد داشتن اینکه ماموریتی برای به انجام رساندن وجود دارد، و اینکه او نیز در انجام یافتن این ماموریت سهیم است، مهم بود. تنها شمع می بایست مرئی باقی بماند- سایر چیزها می بایست در درون یک قفسه یا کشو پنهان می ماندند.

هر بار که بریدا به خانه باز می گشت و به روشنایی شمع سوزان می نگریست، مسئولیت غربی احساس می کرد، مسئولیتی کم و بیش مقدس.

ساحره به او دستور داده بود همواره به هیاهوی جهان توجه کند.

می گفت: هرجا که باشی، می توانی به هیاهوی جهان گوش دهی. این هیاهوی ابدی است که در کوهها، در شهرها، در آسمانها و در ژرفای دریا وجود دارد. این هیاهو که به ارتعاشی می ماند، روح جهان در حال دگردیسی است که به سوی نور حرکت می کند. ساحره باید مراقب این روح باشد، چون بخش مهمی از این طی طریق است.

ویکا همچنین توضیح داد که باستانیان، از راه نمادها با جهان ما سخن می گویند. حتی اگر هیچ کس به آنها گوش نمی داد، حتی اگر همه، زبان نمادها را فراموش کرده بودند، باستانیان هرگز از سخن گفتن باز نمی ایستادند.

یک روز بریدا پرسید: آنها هم مانند ما بوده اند؟

- ما خود آنها هستیم و ناگهان هر آنچه را که در زندگی های گذشته کشف کرده ایم، تمام آنچه را که فرزانگان بزرگ به صورت مکتوب در جهان باقی گذارده اند، درک خواهیم کرد.

«ما مسئله جهان هستیم، چون ما خود جهان هستیم»

بریدا هر چه بیشتر در کنار او می ماند، بیشتر در می یافت چه اندازه زیباست.

بریدا (7)

جادوگر با چشم های خیره به مجسمه گفت: « تا کنون دو بار با هم دیدار کرده ایم. تنها اجازه دارم از راه سنت خورشید آموزش دهم. سنت خورشید خرد کهنی را بیدار می کند که در درون موجودات وجود دارد.»

- چگونه می توانم از راه سنت خورشید بخش دیگر خودم را پیدا کنم؟

- این جستجوی شگرف آدمیان بر روی زمین است. سنت خورشید برای مشاهده همه آدمیان، علامت بخش دیگر را در جهان قرار داده است: درخشش چشمها.

بریدا گفت:« تاکنون چشم های درخشان زیادی را دیده ام. همین امروز در میکده چشم های تو را دیدم که می درخشیدند.»

بریدا اصرار کرد:« من چشمها را نمی فهمم. می خواهم بدانم چطور می توان از راه سنت ماه، نیمه دیگر را پیدا کرد.»

جادوگر همچنان خونسرد بود. گفت:« یک نقطه. یک نقطه روشن روی شانه چپ بخش دیگر. در سنت ماه این گونه است.»

بریدا گفت:« می خواهم هر آنچه را که می دانی بیاموزم. می خواهم کشف کنم که این نقطه چگونه دیده می شود.»

بریدا (6)

جادوگر گفت: هنگامی که خورشید افق را لمس می کند، یک دعا بخوان. در سنت خورشید، انسانها از راه دعا با خدا ارتباط می یابند. دعا آنگاه که با واژه های روح انجام شود، از تمامی آیینها بسیار نیرومندتر خواهد بود.

بریدا پاسخ داد: «دعا خواندن نمی دانم، چون روحم در سکوت است.»

جادوگر خندید.

- تنها روشنیدگان بزرگ، روحی خموش دارند.

- پس چرا نمی دانم چگونه با روحم دعا کنم؟

- چون برای گوش سپردن به روحت و دانستن آنچه می خواهد، فروتنی نداری. از گوش سپردن به خواسته های روحت شرم داری و از رسانیدن این خواسته ها به خداوند می ترسی، چون گمان می کنی که او فرصتی برای توجه کردن به آن ندارد.

بریدا گفت:«خداوند در بلندیهاست، چه در سنت خورشید و چه در سنت ماه...» فهمیده بود این دو سنت یکی هستند و تنها در شیوه آموزش تفاوت دارند:«بنابراین خواهش می کنم دعا کردن را به من بیاموز.»

جادوگر راست به سمت خورشید چرخید و چشم هایش را بست.

-« خداوندا، ما انسانیم و عظمت خود را نمی شناسیم. خداوندا، فروتنی طلب خواسته هامان را به ما عطا کن، چرا که هیچ آرزویی پوچ، و هیچ تمنایی بیهوده نیست. هرکس می داند چگونه روحش را تغذیه کند، شهامت غور در آرزوهامان را، هم جون جرعه هایی از چشمه ابدی فرزانگیت به ما ارزانی دار. خداوندا ، تنها با پذیرفتن آرزوهامان است که می توانیم بفهمیم کیستیم. آمین.»

بریدا (5)

«خداوند کلمه است. مراقب باش! مراقب باش چه می گویی، در هر موقعیت یا لحظه ای از زندگیت مراقب باش.»

ویکا ادامه داد:« خداوند در همه چیز تجلی می یابد، اما کلمه یک از ابزارهای محبوب او برای تجلی یافتن است. چرا که کلمه، اندیشه استحاله یافته به ارتعاش است. چیزی که پیش از این تنها انرژی بوده است، در فضا، در پیرامونت می پراکند. بسیار مراقب آنچه می گویی، باش. کلمه نیرویی عظیم تر از همه آیین ها دارد.»

بریدا (4)

آواها گفتند:«هر زنی، درطول زندگی خویش می تواند چهار انگشتری مکاشفه را به کارببرد. تو تنها از یکی از آنها استفاده کردی، و از انگشتر نادرست. تو می دانی ما چه می گوییم: باکره، قدیس، شهید، ساحره. یک زن با این چهار شیوه با جهان ارتباط برقرار می کند...

باکره هم قدرت مرد را دارد و هم قدرت زن را. او محکوم به تنهایی است. اما تنهایی اسرارش را فاش می کند. این ارزش باکره است: بی نیازی به همه کس، نثار عشق به همگان، و از راه تنهایی، کشف حکمت جهانی.»

آواها ادامه دادند:« و شهید، شهید قدرت کسانی را دارد که درد و رنج، هیچ آسیبی بر آنها وارد نمی سازد. خود را تسلیم می کند، رنج می کشد، و از راه قربانی شدن، به حکمت جهانی دست می یابد.»

لنی بار دیگر به دستهایش نگریست. آنجا با درخششش نامرئی، انگشتری شهید به گرد یکی از انگشتانش حلقه زده بود.

آواها گفتند:«می توانستی انگشتری مکاشفه قدیس را برگزینی، هنگامی که هنوز این حلقه از آن او نبود. قدیس شهامت آنانی را دارد که برایشان، دادن تنها راه گرفتن است. آنها چاهی بی انتها هستند که مردمان بدون تردید از آن می نوشند. و اگر آب این چاه کم باشد، قدیس خون خویش را می بخشد تا مردمان هرگز از نوشیدن دست نکشند. قدیس از راه تسلیم کرن خویش، حکمت جهانی را کشف می کند.»

بریدا (3)

«مکانهای جادوین همواره زیبا هستند و سزاوار آن که در آنها تعمق کنیم. آبشارها، کوهستانها، جنگلها، مکانهایی هستند که ارواح زمین اغلب در آنها به بازی، خندیدن و گفتگو با انسانها می پردازند. اکنون در مکانی مقدس هستی، و این مکان در این لحظه مشغول نشان دادن پرنده ها و باد به توست. به خاطر این پرنده ها، به خاطر این باد، و به خاطر ارواحی که در این مکان سکنی گزیده اند، باید سپاسگزار خداوند باشی. همواره خود را بر روی پل میان جهان مرئی و نامرئی نگاه دار.»

آوای ویکا هر بار بریدا را آرامتر می کرد. به گونه ای کم و بیش مذهبی به آن لحظه احترام می گذاشت.

« آن روز درباره یکی از بزرگترین رازهای جادو با تو سخن گفتم: بخش دیگر. سراسر زندگی انسان بر روی زمین در همین خلاصه می شود: یافتن بخش دیگر. مهم نیست که وانمود می کند در جستجوی حکمت است یا پول یا قدرت. اگر نتواند بخش دیگر خودش را بیابد، هر آنچه بدست آورد، ناقص خواهد بود.

به جز اندک موجوداتی که از میان فرشتگان فرود می آیند و به خاطر ملاقاتشان با خداوند نیازمند تنهایی هستند، بقیه اعضای نوع بشر تنها زمانی می توانند با خداوند یگانه شوند که در یک دم، در لحظه ای از زندگیشان، بتوانند با بخش دیگر خود ارتباط یابند.»

بریدا انرژی غریبی را در هوا احساس کرد. برای چند لحظه بی آنکه بداند چرا، دیدگانش پر از آب شد.

بریدا (2)

ویکا ادامه داد: با توجه به آنکه در بدو پیدایش، تعداد بسیار اندکی انسان بر روی زمین وجود داشته اند و امروزه تعداد انسانها بسیار زیاد است، این همه روح جدید از کجا آمده اند؟

نفس بریدا بند آمده بود، بارها همین سؤال را از خود پرسیده بود.

ویکا پس از این که مدتی اضطراب دختر جوان را مزه مزه کرد، گفت: پاسخ این پرسش آسان است. در برخی از حلولها تقسیم می شویم. روح ما نیز درست مانند بلورها و ستاره ها، درست مانند سلولها و گیاهان تقسیم می شود. روح ما به دو روح دیگر تقسیم می شود، این دو روح تازه، به دو روح دیگر تبدیل می شوند و بدین ترتیب در طول چند نسل بر بخش بزرگی از کره زمین پخش می شویم....

در هر زندگی، مسئولیت اسرار آمیز دیدار دوباره دست کم یکی از این بخشهای دیگر را بر عهده داریم.

عشق اعظم که آنها را از یکدیگر جدا ساخته است، با عشقی راضی می شود که این دو نیمه را دوباره با هم یگانه سازد.

- و من چگونه می توانم بدانم چه کسی بخش دیگر من است؟

این پرسش را یکی از مهمترین پرسشهای سراسر زندگیش می دانست.

ویکا خندید. او نیز بارها با همین اضطرابی که این دختر جوان داشت، همین سؤال را از خود پرسیده بود. شناختن بخش دیگر توسط درخشش چشمها ممکن بود، بدین ترتیب انسانها از آغاز زمان، عشق واقعی خود را می شناخته اند.

اما سنت ماه فرایند دیگری را پی می گرفت: بخش دیگر، با مشاهده لکه ای روشن در شانه چپش شناخته می شد. اما قرار نبود این موضوع را به این زودی برای بریدا توضیح دهد، شاید خودش مشاهده این لکه را می آموخت و شاید هم خیر. در هر حال پاسخی برای او وجود داشت. به بریدا گفت: شهامت خطر را داشتن، به خطر شکست تن دادن، خطر ناامیدی و سرخوردگی را پذیرفتن، اما هرگز دست از جستجو به دنبال عشق نکشیدن. کسی که از این جستجو باز نایستد، پیروز خواهد شد.

- ممکن است در هر زندگی با بیش از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم؟

ویکا با تلخی بارزی اندیشید: بله، و هنگامی که چنین شود، قلب تکه تکه می شود و نتیجه آن درد و رنج خواهد بود... بله، می توانیم با سه یا چهار بخش دیگر خود ملاقات کنیم چون بسیاریم و به بخشهای بسیار تقسیم شده ایم...ما مسئول سراسر زمین هستیم، چرا که نمی دانیم بخشهای دیگر ما که از آغاز زمان وجود ما را تشکیل می داده اند، اینک کجا هستند. اگر آنها خوب باشند، ما نیز خوشبخت خواهیم بود و اگر بد باشند، هر چند ناهشیار، از بخشی از این درد رنج خواهیم برد، اما فراتر از هر چیز، مسئول آنیم که در هر زندگی، دست کم یک بار با بخش دیگر خود که در راه ما تجلی خواهد کرد، یگانه شویم حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد، چون این لحظات، عشقی چنان عظیم به همراه خواهد داشت که بقیه روزگار ما را توجیه می کند

بریدا (1)

نام کتاب: بریدا

نویسنده: پائولو کوئلیو

برگردان: دکتر آرش حجازی و دکتر بهرام جعفری

انتشارات کاروان

تعداد صفحات: 330

بریدا (1)

جادوگر پاسخ داد: دو راه وجود دارد. سنت خورشید که اسرار را از راه مکان، از راه چیزهایی که ما را در بر گرفته اند می آموزاند و سنت ماه که اسرار را از راه زمان و آنچه در خاطره ما محبوس است، می آموزاند. بریدا فهمیده بود. آن شب سنت خورشید همان درختان ، سرمای درون بدنش و ستارگان درون آسمان بود و سنت ماه همان مردی بود که پیش رویش ایستاده بود و حکمت پیشینیان در دیدگانش می درخشید. جادوگر گفت: من سنت ماه را آموخته ام.. گویی افکار دختر را می خواند.. اما هرگز در آن به استادی نرسیدم. من استاد سنت خورشید هستم....

بریدا اصرار کرد: سنت خورشید را به من بیاموز. جادوگر از بریدا خواست به برآمدگی یکی از صخره ها تکیه دهد و خود را آرام کند.

- لازم نیست چشمهایت را ببندی. نگاهی به جهان پیرامونت بینداز و هر آنچه را که می توانی بفهمی، درک کن. سنت خورشید در هر لحظه، در برابر هر کسی، خرد ازلی را به نمایش می گذارد.

عطیه برتر (5)

اندک آسیبی که دیگران می توانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند، در برابر شادی ای که در زندگی می یابیم و احساس می کنیم هیچ است.

دیگر لازم نیست جوشن های سنگین به تن کنیم، سپرهای آزارنده به دست بگیریم و سلاح های خطربار برداریم. معصومیت از ما حفاظت خواهد کرد.

 اگر احساس می کنیم که شخصی میتواند بهتر شود و اگر این شخص احساس می کند او را با خود برابر می انگاریم، آنگاه به سخنان ما گوش می سپرد. باور می کند که می تواند به انسانی بهتر تبدیل شود.

 هدف ما در این دنیا باید همین باشد: آموختن عشق ورزیدن.

 زندگی هزاران فرصت برای آموختن عشق ورزیدن در اختیار ما می گذارد.

 زندگی یک تعطیلات طولانی نیست، آموزش مداوم است و مهم ترین درسی که در پیش داریم همین است: آموختن عشق ورزیدن،

 هر بار بهترعشق ورزیدن

سعی کنید جهان را هعمچون آموزشگاه عشق بنگرید، و با آنچه در زندگیتان رخ می دهد، نجنگید.

 به خاطر اینکه همیشه باید دقیق باشید، شکوه نکنید،

 به خاطر اجبار به زیستن در فضایی بداندیش،

 به خاطر رویارویی با ارواح رشدنیافته.

از وسوسه ها نترسید.

از این حقیقت که وسوسه همواره پیرامون شماست و با وجود تلاشهای بسیار و نیایشهای بسیارتان، باز نمی ایستد، شگفت زده نشوید.

 به این شیوه است که خداوند روح ما را به کار می کشد. تمام این ها به ما می آموزند که بردبار، فروتن، سخاوتمند، ظریف، سازگار باشیم.

دستی را پس نزنید که چهره شما را می تراشد چرا که این دست، راه را نیز به شما نشان خواهد داد.

مطمئن باشید که با گذر هر دقیقه، زیباتر می شوید.

واژه های گوته را به یاد داشته باشید:« استعداد در تنهایی رشد می کند، شخصیت در رود زندگی »

به دیگران عشق بورزیم، به خود عشق بورزیم، به دشمنان عشق بورزیم، چرا که نخست او به ما عشق ورزید

عطیه برتر (4)

عشق در پی نفع خویش نیست. خودش را نمی خواهد.

عشق چنان عمیق است که هر پاداشی را نادیده می گیرد. می دانم که پس زدن پاداش بسیار دشوار است اما دشوارتر، بی اعتنایی به پاداش در کردار خویش است. شادی در دادن و پذیرفتن نیست، در دهش است.

عشق، خشم نمی گیرد. افراد بسیاری را دیده ایم که تقریباً کاملند و ناگهان گمان می کنند در موضوع خاصی حق با آنهاست و به خاطر آن، مهار خویش را از دست می دهند.

در ملکوت، جایی برای پیش داوران و ناسازگاران نیست.

مردی که پیش داوری(سوءظن) دارد، ممکن است فردوس را برای خود و دیگران تحمل ناپذیر کند.

برای ورود به ملکوت آسمان آدمی باید فردوس را به روحش راه دهد.

بنگرید! هنگام سخن گفتن، خشمگین شدم و حبابی از ناسازگاری برانگیختم و چیزی فاسد را در ژرفای دلم آشکار کردم.

این آزمون بزرگی برای عشق است تا بدانیم هرچند هم تلاش کرده یم، هرگز صفای لازم را برای شکفتن عشق، نداشته ایم.

خدا عشق است

عشقی که هنگام نفوذ به درون ما، نرم می کند، ناب می کند، تازه می کند، بازسازی می کند

پس بگذارید عشق وارد شود

به یاد داشته باشید:

مسأله زندگی و مرگ است

 

عطیه برتر (3)

براونینگ می گوید:

«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.

آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»

عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید، که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند، و نمی توانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آنند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم. شادی ببخشید، هرگز فرصتی را برای شاد کردن دیگری از دست ندهید چرا که نخست خود شما از این کار سود می برید حتی اگر هیچ کس نداند که شما چه می کنید.

هر بار که می خواهید کار نیکی انجام دهید، به افرادی برمیخورید که می خواهند چنین کنند، گاه به شیوه ای بسیار بهتر از شما، به آنها حسادت نکنید. حسادت نکوهیده ترین اساسی است که انسان می تواند داشته باشد... و یگانه راه گریز از حسادت، تمرکز نیروها در عشق است.