«مکانهای جادوین همواره زیبا هستند و سزاوار آن که در آنها تعمق کنیم. آبشارها، کوهستانها، جنگلها، مکانهایی هستند که ارواح زمین اغلب در آنها به بازی، خندیدن و گفتگو با انسانها می پردازند. اکنون در مکانی مقدس هستی، و این مکان در این لحظه مشغول نشان دادن پرنده ها و باد به توست. به خاطر این پرنده ها، به خاطر این باد، و به خاطر ارواحی که در این مکان سکنی گزیده اند، باید سپاسگزار خداوند باشی. همواره خود را بر روی پل میان جهان مرئی و نامرئی نگاه دار.»

آوای ویکا هر بار بریدا را آرامتر می کرد. به گونه ای کم و بیش مذهبی به آن لحظه احترام می گذاشت.

« آن روز درباره یکی از بزرگترین رازهای جادو با تو سخن گفتم: بخش دیگر. سراسر زندگی انسان بر روی زمین در همین خلاصه می شود: یافتن بخش دیگر. مهم نیست که وانمود می کند در جستجوی حکمت است یا پول یا قدرت. اگر نتواند بخش دیگر خودش را بیابد، هر آنچه بدست آورد، ناقص خواهد بود.

به جز اندک موجوداتی که از میان فرشتگان فرود می آیند و به خاطر ملاقاتشان با خداوند نیازمند تنهایی هستند، بقیه اعضای نوع بشر تنها زمانی می توانند با خداوند یگانه شوند که در یک دم، در لحظه ای از زندگیشان، بتوانند با بخش دیگر خود ارتباط یابند.»

بریدا انرژی غریبی را در هوا احساس کرد. برای چند لحظه بی آنکه بداند چرا، دیدگانش پر از آب شد.