پرواز در تنهایی (2)
انسان از باغ بهشت رانده شد. دلیل اخراجش آن بود که تلاش کرد دانشور شود. او میوه ممنوعه دانش را از درخت چید. اگر تو شروع به دانش اندوزی کنی، ارتباطت را با قلب که باغ حقیقی است، از دست می دهی. قلب، همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو کمک کنم به طریقی دوباره وارد این باغ شوی . مزه میوه های آن را بچشی.
**********
شاید تو قصد یاری رسانی داشته باشی، اما اگر انرژی شادمانی در تو نباشد، اگر تو از این انرژی سرشار نباشی، ناگزیر آسیب خواهی رساند.
**********
من از رهروان خود نمی خواهم خدمتگزار بشریت باشند. می خواهم که مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاری انجام شود. هیچ احتیاجی به سخن گفتن در این باره نیست، خودش همچون سایه، پا به پای خودش می آید. خدمت به خلق به دنبال تو می آید و آنگاه، برکت آفرین می شود.
**********
تو می توانی حافظه خود را انباشته کنی. می توانی همه کتابخانه های دنیا را در ان بیندوزی، اما خرد چیزی نیست که بتوان آن را اندوخت، زیرا خرد از راه ذهن حاصل نمی شود. خرد از راه قلب و عشق به دست می آید نه از راه منطق و استدلال. همه اسرار عالم بر تو آشکار می شوند اما از راه عشق نه از راه منطق و استدلال. از ره قلب، نه از راه سر.
**********
معلومات یعنی هیچ چیز. یک دستگاه کامپیوتر می تواند معلوماتی بسیار بیشتر از تو اندوخته باشد. آیا تو فکر می کنی یک دستگاه کامپیوتر روزی بتواند به روشنی برسد؟ غیر ممکن است.
**********
بدون آگاهی، تو هر روز جان خواهی کند. با آگاهی، برای نخستین بار، زندگی را آغاز خواهی کرد و آنگاه زندگی ات گسترده و گسترده تر ، پهناور وپهناورتر خواهد شد. روزی به اندازه ای خواهد رسید که نه فقط تو زنده خواهی بود بلکه هر چه به تو نزدیک شود، از تو زندگی خواهد یافت. دیگران را نیز در سحر و افسون خود سهیم خواهی کرد. از زندگی، از عشق و از نور سرشار خواهی شد.
**********
دانشکده ها، مدرسه ها و دانشگاه ها همگی به ما می آموزند چگونه ذهن را فعال کنیم اما هیچ کس به ما نمی آموزد چگونه ذهن را از کار بیندازیم. در زمان نیاز، ذهن به دردبه خور است، از آن استفاده کن. اما در زمانی که به آن نیازی نداری، آن را از کار بینداز و در سکوتی ژرف فرو برو، زیرا تنها در فضای آن سکوت است که خدا به دیدار تو می آید و تنها در آن سکوت است که از شکوه عظیم هستی آگاه می شوی. زندگی ناگهان چنان پرمعنا و پرمفهوم می شود که نمی توانی تصورش را بکنی. هر لحظه اش چنان گرانقدر میشود که نمی توانی از عهده شکرش برآیی.