گذر ساحران (2)

کلارا گفت که هر راهکاری را به من می آموزد یا هر وظیفه ای را که از من می خواهد انجام دهم، قدمی است به سوی برآورده کردن هدف نهایی هنر آزادی: پرواز تجریدی.

او ادامه داد: ابتدا حرکات ساده را به تو نشان می دهم که باید روزانه انجام دهی. نخست شیوه نفس کشیدنی را به تو خواهم آموخت که نسلها سری بوده است.

گفت که از غار بیرون بیایم و بنشینم. به ملایمت راهنماییم کرد تا حالت صحیح را به خود بگیرم. اندکی به جلو خم شوم و زانو را تا آنجا که امکان دارد تا سینه ام بالا آورم، سپس در حالی که پاهایم بر زمین است، بازوهایم را دور رانم بپیچم و دستهایم را محکم جلوی زانوهایم بگیرم یا اگر دلم بخواهد، هر آرنج را محکم بگیرم. او به ملایمت سرم را پایین آورد تا چانه ام، سینه ام را لمس کند. باید عضلات بازویم را کش می دادم تا زانوها به اطراف فشار نیاورند. سینه و شکم منقبض بود. چانه ام را که پایین کشیدم، گردنم تقی صدا کرد.

کلارا گفت: این تنفس پرقدرتی است، ممکن است تو را از پا بیندازد یا به خواب ببرد. اگر چنین شد، هنگامی که بیدار شدی، به خانه برگرد.

کلارا توصیه کرد که نفسهای کوتاه و سطحی بکشم. به او گفتم که تقاضایش زائد است زیرا در آن حال، به شیوه دیگری نمی توانستم نفس بکشم. گفت اگر کمی از فشار بازوها کم کنم ، نفس کشیدنم عادی خواهد شد. اما این چیزی نبود که او می خواست. او می خواست که حداقل به مدت ده دقیقه نفس های سطحی بکشم.

 شاید نیم ساعتی در این حالت ماندم. تمام مدت همانطور که گفته بود، نفسهای سطحی کشیدم. بعد از آنکه انقباض اولیه در شکم و پاهایم کمتر شد، به نظر رسید که تنفس، درونم را نرم و حل می کند.

کلارا پس از مدت زمان دردناکی مرا به عقب هل داد، به عقب غلتیدم و سپس روی زمین دراز کشیدم. کلارا اجازه نداد از فشار بازوها کم کنم. وقتی پشتم زمین را لمس کرد، لحظه ای احساس آسودگی کردم، پس از آن گفت دستهایم را بردارم و طوری پاهایم را دراز کنم که در شکم و سینه ام، احساس آسودگی کامل کنم. با آن طرز نفس کشیدن، احساس کردم چیزی در درونم باز شد و رها گشت.

کلارا گقت: این گونه نفس کشیدن برای ما اعجاز می کند. اگر این شیوه نفس کشیدن به طور مرتب با آرامش و تعمق اجرا شود، به تدریج انرژی درونی ما را متوازن می کند.

گذر ساحران (1)

نام کتاب: گذر ساحران

نویسنده: تایشا آبلار

برگردان: مهران کندری

نشر میترا

تعداد صفحات: 355

گذر ساحران (1)

- آیا راهی هست که بتوانم به آن تعادل دست یابم؟

- بدن باید بی اندازه نیرومند باشد فقط در آن صورت است که آگاهی می تواند آن قدر تند و روان باشد که در یک چشم بر هم زدن از یک سوی ورطه، به دیگر سو بجهد. از حالا به بعد باید زندگی یی داشته باشی که آگاهی در آن برترین حق تقدم را دارد. باید از آنچه جسمت یا ذهنت را ضعیف می کند و به آن صدمه می زند، بپرهیزی. پس ضروری است که از هم اکنون، تمام وابستگی های جسمانی و احساسی با دنیا را از میان ببری.

- چرا این قدر مهم است؟

- زیرا قبل از هر چیز دیگری باید یکپارچه شوی.

کلارا توضیح داد ما بر این باوریم که در ما دوگانگی وجود دارد. ذهن، بخش فاقد استحکام و جسم، بخش واقعی و ملموس است. این تقسیم بندی، انرژی ما را در حالت جدایی آشفته ای نگاه می دارد و مانع از یکپارچگی می شود.

او گفت که پیش از تولد، این دوگانگی تحمیل شده وجود ندارد. پس از تولد، یک قسمت به طرف بیرون می گردد و کالبد جسمانی می شود؛ دیگری به سوی داخل و کالبد اختری می گردد.

هنگام مرگ، قسمت سنگینتر یعنی جسم، به زمین باز می گردد تا جذب آن شود و قسمت سبکتر یعنی کالبد اختری آزاد می شود ولی متاسفانه از آن رو که کالبد اختری هرگز کامل نشده است، با آزادی فقط لحظه ای رویارو می گردد یعنی قبل از آنکه در جهان پخش شود.

او گفت: اگر ما بمیریم، بی آنکه دوگانگی کاذب جسم و ذهن را از بین ببریم، به مرگی معمولی می میریم.

- مگر دیگر چطور می توانیم بمیریم؟

- ما می میریم چون امکان اینکه می توانیم تغییر شکل دهیم، در بینش ما وارد نشده است. به این دگرگونی باید در خلال زندگیمان دست یابیم و موفق شدن در این وظیفه، تنها هدف واقعی است که هر فردی می تواند داشته باشد.

 تمام موفقیتهای دیگر گذرا هستند زیرا مرگ آنها را به نیستی مبدل می کند. هنری که به تو خواهم آموخت، هنر آزادی است. هنری که تمرین آن بی نهایت مشکل است، ولی توصیف آن بسی مشکلتر.

گزیده ها

نام کتاب: آه! این!

نویسنده: آچاریا فیلسوف معاصر هندی

 

پرسش:مرشد عزيز! من اين عادت پي در پي سيگار کشيدن را نمي توانم ترک کنم. سخت کوشيده ام اما هميشه شکست خورده ام. آيا سيگار کشيدن گناه است؟

توصيه ي من به تو چنين است:هرچه مي خواهي سيگار بکش.اول اينکه سيگار کشيدن گناه نيست. من آن را تضمين مي کنم. مسئوليتش با من! گناه آن بر دوش من! پس نگران گناه نباش و سعي نکن با تلاش زياد عادتت را ترک کني. نه، اين کار به تو کمکي نکرده و نخواهد کرد.

پس من توصيه مي کنم:هرچه مي خواهي سيگار بکش. فقط مراقب سيگار کشيدنت باش. سيگار کشيدن تو بايد مراقبه وار باشد ، همچون يک مراسم آييني مانند يک آيين عبادي.

اين راه را حتما آزمايش کن:گوشه اي کوچک از خانه ات را فقط به سيگار کشيدن اختصاص بده، معبدي کوچک، پيشکش به درگاه رب النوع دخانيات!

هنگامي که ميل به کشيدن سيگار داري، نخست به پاکت سيگار عرض ادب کن و آنگاه گپي مختصر با سيگارها بزن! بپرس حالتان چطور است؟ و سپس به آرامي و بدون شتاب، يک نخ سيگار بيرون بياور

(تاکيد روي آرام بودن حرکات است. حرکاتت مثل هميشه تند و مکانيکي نباشد. اين حرکات هرچه کندتر و آرام تر باشند، بر هوشياريت افزوده مي گردد). شتابي در کار نيست.

سپس با نخ سيگار خيلي به نرمي و آهستگي روي پاکت سيگار ضربه بزن. هر چقدر که ميل داري اين کار را تکرار کن. سپس فندک يا کبريت را با احترام بردار.

مظاهر تجلي پروردگار بسيار بي شمار است و نور=خدا ، پس چرا به آتشي که در کبريت يا فندک هست احترام نگذاري؟  سپس خيلي خيلي آهسته شروع کن به سيگار کشيدن. پکهايت تند و سريع و عميق نباشند، خيلي به آهستگي و کندي پک بزن، بدون شتاب و عجله.

اگر سيگار کشيدن را گناه فرض کني، در شتاب خواهي بود.

اگر گناه باشد، مي خواهي هر چه زودتر تمام شود. اگر گناه باشد، نمي خواهي به آن نگاه کني ولي به ياد بياور که سيگار کشيدن گناه نيست، پس تماشايش کن.

«هر عمل خودت را نظاره کن.»

اعمالت را به قطعات کوچک تقسيم کن تا بتواني خيلي آهسته حرکت کني، و آنگاه شگفت زده خواهي شد،با آهسته سيگار کشيدن(بسيار آهسته) به تدريج تعداد سيگارهايت کم و کمتر و کمتر خواهد شد و ناگهان روزي عادت تو از بين رفته است.  

 تو هيچ تلاشي براي ترکش نکرده اي ،خودش خود به خود تو را ترک کرده است زيرا با هشيار شدن نسبت به يک عادت مکانيکي، تو انرژي جديدي از آگاهي را در درونت خلق و آزاد ساخته اي و تنها همين انرژي است که مي تواند به تو ياري رساند.

 هيچ چيز ديگري موثر نخواهد بود. عادت هاي ديگر نيز با به کار بستن اين روش به خودي خود ناپديد خواهند شد.

 

پرسش:استاد عزيز! من حس مي کنم که زندگي خيلي کسل کننده و خسته کننده است، چه کنم؟

اين طور که به نظر مي آيد تو تا همين جا هم کاري بسيار بزرگ انجام داده اي! تو زندگي را کسالت آور ساخته اي. چه دستاورد عظيمي!

زندگي همچون رقصي پر سرور است و تو آن را کسل کننده کرده اي! به راستي معجزه کرده اي!

ديگر چه کار مي خواهي بکني؟ کاري از اين بزرگتر؟!

زندگي و کسالت؟تو مي بايست ظرفيتي بزرگ براي ناديده گرفتن زندگي داشته باشي جهل يعني ظرفيت غافل شدن.

شما مي بايست از پرندگان درختها گلها و مردم غافل شده باشيد در غير اين صورت زندگي آنقدر زيباست، آنقدر بي معني زيباست که اگر آن را همان طور که هست ببينيد، از خنده باز نخواهيد ايستاد و حداقل در دل به قهقهه زدن ادامه مي دهيد.

زندگي کسالت آور نيست. اين ذهن است که کسالت آور است و مردم چنان ذهني قوي مانند ديوار چين پيرامون خود مي سازند که نمي گذارند زندگي به درونشان وارد شود.

آنها در پشت ديوار زندان طلوع خورشيد را نمي بيننند پرواز پرندگان و آسمان پرستاره را نمي بينند، و آن وقت البته فکر مي کنند که زندگي کسالت آور است.

فردي که دانش فراواني اندوخته باشد، ديواري بسيار ضخيم از واژه ها به دور خود مي سازد ،همين ديوار سبب مي شود که او نتواند زندگي را آن گونه که هست، ببيند. دانشتان را کنار بگذاريد و سپس با چشماني خالي به دنيا بنگريد.

زندگي را ببينيد که يک شگفتي پيوسته است.

حتي در رويدادهاي کوچک و پيش پا افتاده هم وجود پروردگار را خواهيد يافت:

کودکي که مي خندد، سگي که پارس مي کند، طاووسي که مي خرامد.

ولي اگر نگاهتان پر از دانش باشد ، نمي توانيد ببينيد.

 

«ذن»، دين نيست، يک روش است. ذن درباره ي خدا صحبت نمي کند، بلکه تو را به سوي خدا هل مي دهد.

ذن آنقدر در جهات مختلف به تو ضربه مي زند تا در خدا بيدار شوي.

در«ذن»، شيوه و وسيله و فن وجود دارد، ولي تعاليم، خير!

اين است هسته ي مرکزي «ذن»:مشاهده، نظاره گري و هوشيار بودن.

«حال اصلاً زمان نيست، بلکه نفوذ جاودانگي است در زمان.»

تمام آموزه هاي ذن در يک جمله خلاصه مي شود:چگونه در حال باشي.

چگونه از گذشته که هنوز وجود ندارد، بيرون آيي و چگونه با آينده که هنوز نيست درگير نشوي.