کلارا گفت که هر راهکاری را به من می آموزد یا هر وظیفه ای را که از من می خواهد انجام دهم، قدمی است به سوی برآورده کردن هدف نهایی هنر آزادی: پرواز تجریدی.

او ادامه داد: ابتدا حرکات ساده را به تو نشان می دهم که باید روزانه انجام دهی. نخست شیوه نفس کشیدنی را به تو خواهم آموخت که نسلها سری بوده است.

گفت که از غار بیرون بیایم و بنشینم. به ملایمت راهنماییم کرد تا حالت صحیح را به خود بگیرم. اندکی به جلو خم شوم و زانو را تا آنجا که امکان دارد تا سینه ام بالا آورم، سپس در حالی که پاهایم بر زمین است، بازوهایم را دور رانم بپیچم و دستهایم را محکم جلوی زانوهایم بگیرم یا اگر دلم بخواهد، هر آرنج را محکم بگیرم. او به ملایمت سرم را پایین آورد تا چانه ام، سینه ام را لمس کند. باید عضلات بازویم را کش می دادم تا زانوها به اطراف فشار نیاورند. سینه و شکم منقبض بود. چانه ام را که پایین کشیدم، گردنم تقی صدا کرد.

کلارا گفت: این تنفس پرقدرتی است، ممکن است تو را از پا بیندازد یا به خواب ببرد. اگر چنین شد، هنگامی که بیدار شدی، به خانه برگرد.

کلارا توصیه کرد که نفسهای کوتاه و سطحی بکشم. به او گفتم که تقاضایش زائد است زیرا در آن حال، به شیوه دیگری نمی توانستم نفس بکشم. گفت اگر کمی از فشار بازوها کم کنم ، نفس کشیدنم عادی خواهد شد. اما این چیزی نبود که او می خواست. او می خواست که حداقل به مدت ده دقیقه نفس های سطحی بکشم.

 شاید نیم ساعتی در این حالت ماندم. تمام مدت همانطور که گفته بود، نفسهای سطحی کشیدم. بعد از آنکه انقباض اولیه در شکم و پاهایم کمتر شد، به نظر رسید که تنفس، درونم را نرم و حل می کند.

کلارا پس از مدت زمان دردناکی مرا به عقب هل داد، به عقب غلتیدم و سپس روی زمین دراز کشیدم. کلارا اجازه نداد از فشار بازوها کم کنم. وقتی پشتم زمین را لمس کرد، لحظه ای احساس آسودگی کردم، پس از آن گفت دستهایم را بردارم و طوری پاهایم را دراز کنم که در شکم و سینه ام، احساس آسودگی کامل کنم. با آن طرز نفس کشیدن، احساس کردم چیزی در درونم باز شد و رها گشت.

کلارا گقت: این گونه نفس کشیدن برای ما اعجاز می کند. اگر این شیوه نفس کشیدن به طور مرتب با آرامش و تعمق اجرا شود، به تدریج انرژی درونی ما را متوازن می کند.