یک روز بعد از ظهر، پس از یک کلاس طولانی درباره مراسمی که برای تحریک باران توسط ساحران باستان به کار می رفت و بریدا می بایست آن را در کتاب سایه های خودش ثبت می کرد، ویکا پرسید که آیا از تمامی لباسهایی که دارد استفاده می کند؟

پاسخ داد: البته که نه!

- پس، از این هفته به بعد، از تمامی لباسهایی که در کمدت داری، استفاده کن.

بریدا فکر کرد خوب متوجه نشده است.

ویکا گفت: هر آنچه حاوی انرژی ماست، باید همیشه در حرکت باشد. لباسهایی که خریده ای، بخشی از وجود تو را تشکیل می دهند و مظهر لحظه های ویژه زندگی ات هستند. لحظه هایی که آماده بخشیدن هدیه ای به خودت، از خانه خارج شده ای، چون نسبت به جهان شاد بودی. لحظه هایی که کسی به تو آسیبی رسانده بود و تو می بایست جبرانش می کردی. لحظه هایی که اعتقاد داشتی دگرگون کردن زندگی لازم است.

لباسها همیشه احساسات را به ماده تبدیل می کنند و یکی از پلهای میان مرئی و نامرئی هستند. لباسهای ویژه ای وجود دارند که حتی قادرند آسیب برسانند چون برای اشخاص دیگری آماده شده اند اما نصیب تو می شوند.

بریدا منظور ویکا را می فهمید. لباسهایی داشت که نمی توانست از آنها استفاده کند. هر بار آنها را می پوشید، حادثه بدی رخ می داد. ویکا اصرار کرد: لباسهایی را که برای تو تهیه نشده اند، از بین ببر و از همه لباسهای دیگرت استفاده کن.

 

خاک را همیشه شخم زده، موج را کف آلود و احساسات را در جنبش نگاه داشتن اهمیت دارد.

سراسر جهان در جنبش است. نمی توانیم باز بمانیم...

« دگرگون ساختن آن چه در بیرون است، دشوار تر از دگرگون ساختن چیزی است که در درون قرار دارد »

کسی چیزی گفته بود. بریدا با حرکت غریزی، وحشت زده به پیرامونش نگریست اما مطمئن بود کسی را نخواهد دید.

همان آوا بود.

همان آوایی که ویکا می خواست بیدار شود.

حق با آوا بود. بریدا روحش را تسلیم زنی بیگانه کرده بود و (هر چه هم که مسخره می نمود)، تسلیم کردن روحش آسانتر از شیوه لباس پوشیدنش بود. تنها اکنون با دگرگون کردن بیرون می توانست بفهمد چقدر درونش را دگرگون کرده است.